کیانا خدامیکیانا خدامی، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

فرشته ای از آسمون

نازگلکم بالاخره مامان امتحان گواهینامه رو قبول شد.هوراااااااااااااااااااااااااااا

سلام عزیز دلم. دیروز بعد از ظهر رفتم تمرین برای رانندگی که امروز برم امتحان بدم.بعد از تمرین اومدم خونه مامان سکینه تو و بابا داود اونجا بودید.خلاصه بابا دلش نیومد شما رو نبره پارک چون اصرار کردی که بریم پارک............     تا ساعت 9 پارک بودیم بعد هم  رفتیم به دستور شما بستنی خوردیم و رفتیم خونه.......... شام خوردیم باباجون خیلی خسته بود(بمیرم براش) زود خوابید و من و شما تا ساعت 12 بیدار بودیم و با هم بازی می کردیم.............. صبح 2 ساعت مرخصی داشتم رفتم با کلی استرس برای امتحان و بالاخره به لطف خدا قبووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول شدم هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
31 خرداد 1391

تمام هستی ام فدای تو دختر مهربونم........

سلام خوبی دردونه من یکی یدونه گل گلخونه چراغ خونه............... آخر هفته گذشته خوب بود پنج شنبه من تعطیل بودم.وقتی شب قبل بهت گفتم فردا سرکار نمیرم خوشحال شدی و پریدی بغلم الهی دورت بگردم که اینقدر مهربونی.......... صبح ساعت 8.30 از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحانه رفتیم حمام و بعد اومدیم آماده شدیم رفتیم بیرون یعنی بابا جون اومد دنبالمون ما رو برد.شما رفتی خونه مامان سکینه چون خوابت گرفته بود و من هم با خاله اعظم رفتیم کمی خرید کردیم و ناهار اومدم خونه مامان سکینه پیش شما قند عسلم. بابا جون هم از سر کار اومد اونجا دنبالمون و رفتیم خونه وشب هم با نوه عمو های بابا جون رفتیم باغ گیلاس که شما از اول تا آخر لالا کرده بودی فدات ب...
27 خرداد 1391

دردم از یار است و درمان نیز هم!

سلام سلام عزیزم   عزیز ریزه میزم   کیانای گلم عمرم نفسم عشقم زندگیم.....................دوستت دارم تقریبا تو خونه ی جدید جا به جا شدیم ولی خیلی عذاب کشیدیم ولی خدا رو شکر به خیر گذشت. نازگل یه مدته که به خاطر خونه ی جدید مسائل مالی خیلی اذیتم میکنه و فکرم خیلی مشغوله. دلم برای باباجون هم میسوزه و به همین دلیل بهش چیزی نمیگم و میریزم تو خودم. تو دعا کن این دوران سخت که انشاءالله تا آخر سال بیشتر نیست زودتر تموم بشه و ما از این آزمایش الهی سربلند بیرون بیایم. توکل به خدا خدا روزی رسونه. گر ببندد زحکمت دری.................... خدایا باران رحمتت را از ما دریغ نکن. آمین ...
22 خرداد 1391

بالاخره رفتیم خونه جدید یا به قول کیانا خونه قشنگه!!!!!!!!!!!!!

سلام قلب مامان عشق مامان نفس مامان بالاخره اسباب کشی کردیم نازگل ولی خیلی خیلی سخت بود و هنوزم خستگیمون در نیامده......... اون هفته که به خاطر 14 و15 خرداد تا دوشنبه تعطیلی بود من از پنج شنبه تعطیل بودم و تصمیم گرفته بودیم کم کم اساسها رو ببریم.خلاصه پنج شنبه از صبح شروع کردیم من رفتم خونه ی جدید و تنها بودم همه جا رو تمیز کردم خاله اعظم هم ظهر اومد و کمک کرد کلی کار انجام شد و تقریباً آماده بود که فردا اساس ببریم.صبح جمعه هم مامانی اکرم تنهایی اومد طفلکی تو این گرما!اصلا راضی به زحمت نبودم ولی به وجودش نیاز داشتم. جمعه صبح تمرین رانندگی هم داشتم با اعظم رفتیم و ظهر از اونجا رفتیم خونه ی جدید یه کم خونه هنوز کار داشت بعد برگش...
20 خرداد 1391

روز پدر مبارک.........

به سلامتی اون پدری که تا می گفت (درست می شود)تمام نگرانی هایم به یکباره رنگ می باخت پدر عزیزم سلامتی شما آرزوی قلبی ماست روزت مبارک کیانای نازم سلام دوشنبه هفته آینده روز پدره میخوام از حالا با همدیگه این روزو به بابا جون داود که همه تلاشش تو زندگی برای آرامش و رفاه ماست تبریک بگیم و بهش بگیم بابا داود عاشقتیم روزت مبارک......... کیانای گلم امیدوارم وقتی بزرگ شدی قدر زحمات پدر مهربونتو بدونی مخصوصاً الان که داریم میریم خونه ی جدید و بابا جون خیلی سرش شلوغه........ دوستتون دارم فعلاً بای بای ...
10 خرداد 1391

رفته بودیم عقد کنان با عسل مامان

سلام گلم خوبی عسلم چهار شنبه اون هفته قرار بود با مامان سکینه و بابا حسن و باباجون داود بریم قم عقد بهاره(نوه عمه بابا جون)خلاصه از سر کار اومدم و رفتم آرایشگاه وبعد اومدم خونه و کم کم آماده شدیم بریم بابا جونم اومد دوش گرفت و حاضر شد بعد هم رفتیم دنبال مامان سکینه و بابا حسن و رفتیم خدایی خوب بود و خوش گذشت امیدوارم خوشبخت بشن......... شب تا بیایم و بخوابیم ساعت 2 شد ولی خدا رو شکر مامانی تعطیل بود و خیالش راحتتتتتتتتتتتتتتت فردا قرار بود خاله لیلا و خاله اعظم بیان کمکم تا اساس ها رو با هم جمع کنیم.صبح اومدن و تا شب کلی کار انجام دادیم شما هم با  بابا رفتی خونه مامان سکینه چون لیلا هم یلدا کوچولو رو آورده بود و شما با هم نمیساختی...
10 خرداد 1391

مامانی بدی؟

سلام نازگل مامان خیلی وقته که فرصت نکردم بیام و برات بنویسم بمیرم برات شرمنده نازنازی من آخه مامان گوش شیطون کر تازه یه کم بهتر شده میدیدی که چقدر حالم بدبود اولین بارون پاییزی که اومد حالم بهتر شد مامانی اکرم هم اومد یه هفته پیشم موند و کلی بهم روحیه داد و حالمو بهتر کرد درست شب فطر هم که خاله نرگس و مهیار جیگر اومده بودند تا ما شب عید تنها نباشیم چون مامان بابا داود رفته بودند مشهدخلاصه که خاله اینا تا دوشنبه بعد از ظهر بودند و بعد رفتند ولی مامانی اکرم موند و باهم رفتیم دکتربرای اولین بار تومطب صدای قلب نازنینتو شنیدم الهی فدات بشم نمیدونی چه حالی شدم اشک تو چشام جمع شده بود بعد از اونم حالم خیلی بهتر شد و همش به مامانی طفلکی دستور می د...
8 خرداد 1391

کیانای دردونه ....شده همه کس این خونه

سلامممممممممممم خوبی نفسم عسلم زندگیم نازدونه یدونه ...................... ای عزیزترین موجود دوست داشتنی دنیا با تموم وجودم دوستت دارم.عزیز دلم وقتی خونه پر میشه از قهقهه های قشنگت به خودم می بالم و صد هزار مرتبه خدارو شکر میکنم... عزیزم امروز وقتی می خواستم بیام سرکار بیدار شده بودی و صدام کردی گفتی مامان! گفتم جانم  داری کجا میری؟ سرکار عسلم. نر و دیگه تر خدا........ کیانای گلم تو رو خدا مامانو اذیت نکن دیگه باید یرم زود میام گلم باشه... بیا پیشم لالا کن نازگل دیرم میشه ولی میام عزیزم باشه(در حالی که کنارت دراز کشیدم و تو داری با صورتم بازی میکنی گفتی) مامان دوستت دارم منم دوستت دارم الهی فدات بشم بعد از ظ...
7 خرداد 1391